دلهره های دختر کابل

Sharing on Social Media

نام من آمنه رضایی است و کارمند شبکه زنان افغان در کابل هستم. دختر جوانِ هستم که با دنیای از آرزو ولی قلب مضطرب و آکنده از ترس و وحشت در گوشه ای از دشت برچی شهر کابل زندگی می کنم. زندگی می کنم، یعنی هنوز زنده ام و نوبت مرگم نرسیده است. اما قبل از اینکه مرگ نابهنگام سراغم را بگیرد، می خواهم تجربیات تلخ و شیرین روزانه ام را بنویسم.

من هر روز، در زندگی روزمره ام بین مرگ و زندگی قدم بر می دارم و گاهی در چند قدمی مرگ قرار می گیرم. البته تا امروز «خوشبختانه و یا هم از روی چانس» به دام مرگ نیافتاده ام اما می دانم در این شهر نا امن روزی در جایی چانس یاری ام نمی کند و طعمه مرگ ناگهانی می شوم. می دانید شهر و دیارم این روز ها چقدر نا امن است؟ نا امنی به حدی رسیده که من هر صبح وقتی طرف وظیفه ام می روم، نمی توانم مطمین باشم که شب زنده بر می گردم؟ هر روز، قبل از ترک خانه، پنهانی و زیر چشمی طرف یکایک از اعضای خانواده، و مخصوصا مادرم، نگاهی می اندازم که مبادا، این رفتن، آخرین رفتنم باشد و دیگر هرگز نتوانم چهره مادرم را ببینم. می دانم این شهر تبدیل شده به جهنم؛ روزی مرگ نابهنگام سراغم را می گیرد. اما من از مرگ نابهنگام و بی وقت سخت می ترسم.

ترس و وحشت انتحار، انفجار و ترور همه جا را فرا گرفته است و شهروندان شهر کابل تقریبا همه حق و حقوق شهروندی شان را فراموش کرده اند و فقط در فکر چگونه زنده ماندن هستند، همین وبس. هر روز، هزاران شهروند‌ ساعت ها زیر آفتاب سوزان و یا هم سرما در راه بندی های شهر سردرگم، گیر می مانند. راستی شما گاهی فکر کرده اید که هزاران انسانی که ساعت ها در راه بندی های شهر کابل بند می مانند، از ترس انفجار و انتحار چه می کشند؟

این است که من اگر بمیرم، یعقوب و حمیده «پدرم و مادرم» بی دختر می شوند. چه فرق احساسی، روحی و عاطفی بین یک پدر و مادر دختر مرده و یک دختر پدر و مادر مرده می تواند وجود داشته باشد، نمی دانم. اما این را بخوبی می دانم که رابطه پدر و دختر همیشه رابطه عشق و زندگی است. پدرم هرگز نمی خواهد دخترش سفر ناگهانی کند و در شلوغی آژیر آمبولانس و هیاهوی انتحار ناگهان گم شود.

صدای آژیر آمبولانس و دودِ که از انفجار به هوا بر می خیزد، در گوش و چشم ها کم کم عادی شده می رود. مردمان عادی، همینکه بعد از هر حادثه ی از زمین بر می خیزند و کمی به سر و صورت خود دست می کشند که سالم اند، دوباره راه می افتند که تا لقمه نانِ گیر بیاورند. این چهره واقعی شهری است که من در آن زندگی می کنم.

من هر روز وقتی آفتاب طلوع می کند با خود جدال دارم. جدال که فاصله یک انفجار را ترسیم می کند. انفجار که ممکن است دیر یا زود در همان مسیر اتفاق بیافتد که من هر روز مجبورم سر کارم بروم و شب لقمه نانی بدست بیاورم. امنیت که نیست و فقط یاد گرفتم وقتی پا به درون حویلی می گذارم، یک نفس عمیق بکشم و شکر گذار باشم از این که یک روز دگر برعمرم افزوده شده است. این جدال همین جا ختم نمی شود. جدال من بیشتر از آن است که ناگهان انفجارِ شود و من آنجا باشم. ترس از مرگ ناگهانی برای همه رنج آور است اما برای من به عذاب وجدان هم تبدیل شده است. اگر تنها ترس از مرگ بود، شاید می توانستم با آن کنار بیایم اما این تنها دغدغه درد آوری نیست که همواره در کنج ذهنم خانه کرده است. اگر انفجاری رخ دهد و من در آنجا باشم و در هیاهوی مردانه ی دور و برم، بی سترعورت شده باشم وانفجار بخشی از اندام زنانه ام را برهنه کرده باشد، آنوقت چه می شود؟ پدر و مادرم به چه عذاب مبتلا می شوند؟ شرم اجتماعی از دیده شدن اندام زنانه ام که در انفجار بی ستر شده، لحظه به لحظه، با خانواده و پدر و مادرم همراه خواهد بود. آیا ترس از مرگ بزرگ تر است یا شرم از دیده شدن اندام زنانه ام پس از انفجار؟

این روال زندگی است اینجا. یعنی هر شب پس از کابوسی، فردا می شود و بازهم یک روز دگر با طلوع آفتاب دوباره مسیر زندگی باید ازین مخمصه ی دشوار عبور بکند. دوباره همان داستان همه روزه است و‌ در ته دلم غوغای برپا می شود. راستش زیاد نمی دانم که هر صبح در ذهن مادرم در لحظه خداحافظی با من چه غوغای برپاست؟ چه احساسی دارد؟ آیا ترس اش بیشتر از مرگ ناگهانی ام هست یا ستر عورت بعد از انفجار؟ هر چه هست بر رویش نمی آورد و با گرمی رویم را می بوسد و برایم دعا می کند که شب سلامت برگردم خانه.

من به عنوان یک دختر، نان آور یک خانواده هفت نفره و مسول مراقبت پدر معیوب و خواهران کوچکتر از خودم هستم. گاهی فراموش می کنم که به زندگی و زنده ماندن هم فکر کنم و گاهی در فکر زنده ماندن هستم و ‌از مرگ و ‌انتحار ‌می ترسم. ترس من از ناگزیری ها سرچشمه می گیرد. من اگر بمیرم بنیاد یک خانواده ۷ نفره از هم می پاشد. پدرم معیوب است و توانایی کار کردن را ندارد.

پدرم در همین وطن خراب شده و برای دفاع ازین وطن که وطن نمی شود، نیم بدنش را از دست داده و به حدی فداکاری کرده که شاید درین وطن امنیت باشد و زندگی فقط بین چهار دیواری موتر های زره دار نباشد. اما ظاهرا، این فداکاری پدرم تیر بوده به تاریکی و امیدی بوده در ناامیدی. قصه پدر معیوبم تنها داستان این وطن نیست. قصه های زیادی است که همگی شبیه هم اند. قصه های گمشده در گرد و غبار دود و انتحار. یا مثل همین پر پر شدن شکریه گمشده و یاهم عاقله بی وارث در انفجار مکتب سید الشهدا. اینجا داستان غم و اندوه فراوانی است. غم و قصه های ناگفته که برای آدم های درون موتر های زره دار، یک داستان پیش و پا افتاده و معمولی بنظر می آید. برای رئیس جمهورش این قصه ها داستان پلو خوری بیش نیست. رئیس جمهور این مملکت، برای خودش زندگی اشرافی دارد. دخترش مثل من مجبور نیست که هر روز با طلوع آفتاب دنبال یک لقمه نان، با جدال مرگ و زندگی روبرو باشد. وی در یک کشور دگر، آرام زندگی می کند. دختر رئیس جمهورش مجبور نیست مثل من از بی پرده شدن اندام زنانه اش پس از انفجار و خلق یک شرم اجتماعی برای خانواده اش نگران باشد.

برای دختر رئیس جمهور این مملکت که ترس معنا ندارد. ترس از چه؟ شاید اصلا نداند که در همین شهر کابل که پایتخت کشور که پدرش رئیس جمهور این کشوراست، هر روز هزاران دختر شبیه وی، با زندگی تقلای عجیبی دارند. هر روز مجبورند راه دشوار زندگی را با روبرو شدن با مرگ و ترس از اینکه هر لحظه مرگ ناگهانی سراغ شان بیاید؛ و مهم تر از آن خانواده های مجبور شوند که با خجالت و شرم اجتماعی، زندگی کنند. یعنی بمیرند و زنده باشند.کابل این پایتخت ناامن دنیا، پر شده است از کوچه و جاده های که با نام شهدا نام گذاری شده و شهر، رنگ قبرستان به خود گرفته است. کابل ام روز مانند یک قبرستان بزرگ درآمده است. شهر پر است از مرده های متحرک که در انفجار یا انتحار روحش را با مرگ عزیزش از دست داده است و حالا به تماشای مرگ خودش نشسته است و گذشت ثانیه ها سرش دیری میکند که چه وقت نوبت مرگش می رسد تا کوچه ی یا خیابانی به نام اش ثبت شود؟

0 Comments

Submit a Comment

Your email address will not be published.